حاج ملا هادي السبزواري

335

شرح مثنوى

خودِ قابل است ، و الذّاتى لا يُعَلَّل و القابِليّات لا تجعل . آن چه نيك از خصايص قدم است و آنچه بد از خسايس عدم است ( ( 1617 ) ) اين همه چون و چگونه چون زبد * بر سر درياى بىچون مىطپد ن 1122 9 - ك 376 28 اين همه چون و چگونه : يعنى تعليل و چرا و كمّ و كيف . چون زبد : يعنى چون كف . مضمونش با آن كه بر شمار برگ . . . ، يكى است . و ظاهر جواب ، اگر امثله است ، باطنش برهان است از عليم ديّان - و من اسمائه البرهان . و حاصل آن است كه اگر ظلمت و تغيّر و چگونگى و تلخى و كجى و مانند اينها مىبينى ، ذاتىِ تعيّنات است - كه از آنها به كف تعبير شده - و نيست در حقيقتِ وجود - كه به دريا تعبير شده . و حقيقت وجود ، نور است بىظلمت ، و خير است بىشرّ ، و فعليّت است بىقوّه ، و مانند اينها از عبارات . و وجود را اگر موصوف به صفات ماهيّات و تعيّنات كنند ، بايد دانست كه بالعرض است . و التوحيد اسقاط الاضافات . و شيئيّت ماهيّت ، اگر چه وجود نيست ، عدم هم نيست . اعتبارى دارد در ذهن ، به قطع نظر از وجود . ( ( 1618 ) ) ضدّ و ندّش نيست در ذات و عمل * ز ان بپوشيدند هستيها حلل ن 1122 10 - ك 376 28 ضدّ و ندّش : چون وجود را مرتبهء خفا و ظهورى است و * ( « كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِه » 17 : 84 ( 1 ) ، حق حقيقى و حق مخلوق به وجود است و وجود ، ضدّ و ندّ ندارد . چه ، دو ضد ، دو امر وجودىاند كه تعاقب كنند بر موضوع واحد ، و جمع نشوند ، و ميانشان غايت بُعد باشد . و مطلقِ وجود ، ثانى ندارد . و ديگر آن كه ، وجود عينِ تحقّق است ، و منسوب به وجود نيست . و ديگر ، هر چيز موجود به وجود است و وجود ، موجود به ذاتش . پس حاجت به موضوع و محل ندارد . و ديگر ، چون هر چيز را شامل است ، به حيثيّتى كه هر چند تخليه كنى ، تحليه باشد ، غايت بُعد با چيزى ندارد . و ندّ ، مثل است . و دو مثل دو چيزند كه در ماهيّت و لازم ماهيّت متحدند و در عوارض مفارقه ، مفارقند . و وجود ، ماهيّت و عوارض ندارد - كه هويّت و تشخصش بذاته است . بلكه هويّت هر هُو است ، و لا هو الَّا هو .

--> ( 1 ) قرآن كريم ، سورهء اسراء ، آيهء 84 . .